تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

257

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

هيچ‌كس از ما با ديگرى نجنگد تا آن مهلت به پايان رسد ، آنگاه آنچه را انديشيده‌ايم كار بنديم . » مسروق اين سخن بپذيرفت و هر دو در لشكرگاه خود بماندند . چون از مهلت ده روز گذشت پسر وهرز سوار اسب شد و همىراند تا به نزديك لشكرگاه حبشيان رسيد و اسب او را برداشت و به ميان لشكرگاه ايشان برد و ايشان او را بكشتند . وهرز از اين امر خبر نداشت و چون بشنيد كس پيش مسروق فرستاد و گفت : « شما از پيمانى كه ميان ما و شما است آگاه هستيد ، پس چرا پسر مرا كشتيد ؟ » مسروق پاسخ داد : « پسر تو به سوى ما تاخت و به ميان لشكرگاه ما آمد ، بعضى از نابخردان بر او روى آوردند و او را بكشتند و من نمىخواستم او كشته شود . » وهرز به فرستاده گفت : « او پسر من نبود و پسر زناكارى بود ؛ اگر پسر من بود صبر مىكرد و پيمان نمىشكست تا مدّت پيمانى كه ميان ما و توست سرآيد « 1 » . » پس بفرمود تا تن پسرش را در جائى نهادند كه بتواند به آن بنگرد . آنگاه سوگند ياد كرد كه تا پايان مدّت پيمانى كه ميان ايشان است مى نخورد و سر را روغن نمالد . چون يك روز به پايان مهلت ماند بفرمود تا كشتىهائى را كه ايشان را آورده بود بسوختند و نيز هر جامهء زيادى كه داشتند بسوختند ، چنان كه جامه‌اى جز آنچه بر تن داشتند نماند . آنگاه بفرمود تا هر توشه‌اى كه داشتند بياوردند و به ياران خود گفت تا همه را بخوردند . چون بخوردند بفرمود تا بازمانده را به دريا ريختند . پس بپاخاست و چنين گفت : « كشتىها را از بهر آن سوزاندم كه بدانيد ديگر راه برگشت به خاك خود نداريد ؛ و جامه‌ها را از بهر آن سوزاندم كه نخواستم اگر حبشيان پيروز شوند آن را برگيرند ؛ و توشه‌ها را براى آن به دريا ريختم كه هركه توشه‌اى دارد هوس يك روز زنده ماندن نكند . اكنون به من بازنمائيد كه آيا مردانى هستيد كه خواهيد جنگيد و

--> ( 1 ) - او مىخواسته است به حبشيان چنان وانمود كند كه با آن كشته نسبتى ندارد تا مجبور نشود كه از ايشان ديه بپذيرد ؛ زيرا اين ديه بايستى خون خود حبشيان باشد . به علاوه ، قتل او اگرچه نيمه عمدى بوده است امّا چون موجب شكستن پيمان رسمى گشته بود بايستى انتقام الهى را در پس داشته باشد .